سلام

من حرفی برای گفتن ندارم

به قول فرزانه که  میگفت : قرار برای یه مدت کوتاهی  برم و تنهاتون نزارم . هر چند اینقدرا هم مهم نیستم تا نبود من بخواد تنهاتون کنه

ولی این مدت کوتاه خیلی طول کشید . والسه همین دیگه حرفی برای گفتن ندارم

الآنم برای یه سفارش کار اومدم تو دانشگاه علوم پزشکی شهرمون ( یه فیلمی هست که برای دانشجوها میخوان نمایش بدن . از من میخوان که صحنه های فیلمشونو واسشون حذف کنم . تقریبا سانسور کنم )

خیییییییییییلی دلم براتون تنگ شده . بخدا راست میگم . میدونم الآن هر چی فحش و بد و بیرا هست بارم میکنین ولی باور کنین همیشه به یادتون بودم و هستم . تو سختیها و خوشی ها و وقتایی که امامزاده میرفتم

مطمئنم خییییلی دلتون میخواد بدونین من در چه حالی هستم و چی شدم ؟

یه مقداریشو میگم که از این بی خبری در بیاین

وااااااااااااااااا ی من دیرم شد

نیم ساعت دیگه باید باشم دانشگاه امتحان دارم

این ترم آخرمه . بعد از این ترم هم اگه خدا بخواد اگه مشکلی پیش نیاد  ازدواج میکنم .

همین مقدار بدونین تا بقیشو یه فرصت دیگه براتون آپ کنم .

ببخشید تو رو خدا

دوستون دارم . مواظب خودتون باشین


 

نوشته شده توسط معشوق تنها در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت