سلام . حالتون خوبه ؟ خيلي عذر ميخوام كه اين روزا يه خورده متزلزل نشون دادم . امروز دو شنبست . 5 شنبه و جمعه مراسممونه . بد بختي اينه كه نصف روزم به بطالت ميگذره . صبح ساعت 7 تا 12 هستم اداره . به قولي روزها هم خييييلي کوتاه شده . تا مياي دو تا كار انجام بدي  ساعت ميشه پنج و شب ميشه . ساعت 8 هم مهمونا سر و كلشون پيدا ميشه . منم فقط از 2 تا 5 يا نهايت 6 وقت دارم كه به كارام برسم . شما هم كه اصلا منو درك نميكنين . فقط دلتون ميخواد 24 ساعته بشينم اينجا و جواب پيغاماتونو بدم و بهتون سر بزنم . وجداني تا حالا كوتاهي كردم ؟ خوب حالا كه ميبيني اينطوريه حتما مشكل دارم . يا كار دارم . شما هم كه به هيچ صراطي مستقيم نيستين .

   

حالا قرض از مزاحمت اين بود كه بگم : تا اونجايي كه تقريبا خبر داريد و با اين بهونه هايي كه آوردم حتما متوجه شديد كه من وقت سر خاروندن ندارم . ميخواستم اگه امكان داره اگه براتون مقدوره دو هفته بهم وقت بدين . من تو شرايط خييييييييلي بد روحي هستم . نبايد اين حرفا رو اينجا ميزدم ولي چاره اي نبود . دو تا موضوع الآن چند وقته عين خوره افتاده به جونم داره منو ميخوره . يكي دو ساعت پيش بود كه يه خبر خيييييلي بد بهم رسيد كه من هنوزم مات موندم . نميدونم چي بگم ؟ چيكار كنم ؟ من قرار بود ظهر آپ كنم . فرزانه خبر داره . واسه زينب هم كامنت گذاشتم. ولي همون لحظه اين خبر رو شنيدم و ......

                 

 تازه كه ساعت 3:00 شده چشام داره وا ميشه . هنوزم نميدونم چرا اينطوري شد ؟ فقط اينو بگم قضيش درمورد من نيست . ولي خييييييييلي واسم مهم بود .ای کاش این اتفاق واسه من میفتاد . الآن چند وقته با اين اتفاقا داشتم زندگي ميكردم . نميدونم عروسي رو چيكار كنم ؟ اصلا حوصلشو ندارم .

    

از اینکه وقت نکردم تا خبرتون کنم شرمنده . به خدا این آپ رو هم مجبوری دارم میکنم . الآن یه ساعته همه افتادن رو سرم که برم نامه ها رو پخش کنم . منم اصلا حوصله ی هیچ کاری رو ندارممن شايد تا يكي دو هفته اينطرفا نيام . اگر هم بيام فقط ميام كامنتاتون رو ميخونم وميرم . اگه جواب ندادم خواهش ميكنم ناراحت نشيد . همتون رو دوست دارم . واسه همتون دعا ميكنم . شما رو به خدا واسم دعا كنين . شايد يه فرجي شد . واسه من و فرزانه . يادتون نره . تا سلامي دوباره . بدرود

توي پشت صحنه ي دنياي ما *** خوبي و بدي ميمونه يادگار

زندگي براي ما يه خاطرست *** از تموم غصه هاي روزگار


 

نوشته شده توسط معشوق تنها در دوشنبه 28 آبان1386 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت