سلام . حالتون خوبه ؟ حالا قرض از مزاحمت اين بود كه بگم : تا اونجايي كه تقريبا خبر داريد و با اين بهونه هايي كه آوردم حتما متوجه شديد كه من وقت سر خاروندن ندارم تازه كه ساعت 3:00 شده چشام داره وا ميشه . هنوزم نميدونم چرا اينطوري شد ؟ فقط اينو بگم قضيش درمورد من نيست . ولي خييييييييلي واسم مهم بود از اینکه وقت نکردم تا خبرتون کنم شرمنده توي پشت صحنه ي دنياي ما *** خوبي و بدي ميمونه يادگار زندگي براي ما يه خاطرست *** از تموم غصه هاي روزگار
خيلي عذر ميخوام كه اين روزا يه خورده متزلزل
نشون دادم . امروز دو شنبست . 5 شنبه و جمعه مراسممونه . بد بختي اينه كه نصف روزم به بطالت ميگذره . صبح ساعت 7 تا 12 هستم اداره
. به قولي روزها هم خييييلي کوتاه شده . تا مياي دو تا كار انجام بدي ساعت ميشه پنج و شب ميشه
. ساعت 8 هم مهمونا سر و كلشون پيدا ميشه . منم فقط از 2 تا 5 يا نهايت 6 وقت دارم كه به كارام برسم . شما هم كه اصلا منو درك نميكنين . فقط دلتون ميخواد 24 ساعته بشينم اينجا و جواب پيغاماتونو بدم و بهتون سر بزنم . وجداني تا حالا كوتاهي كردم
؟ خوب حالا كه ميبيني اينطوريه حتما مشكل دارم . يا كار دارم . شما هم كه به هيچ صراطي مستقيم نيستين
. 
. ميخواستم اگه امكان داره اگه براتون مقدوره دو هفته بهم وقت بدين . من تو شرايط خييييييييلي بد روحي هستم
. نبايد اين حرفا رو اينجا ميزدم ولي چاره اي نبود . دو تا موضوع الآن چند وقته عين خوره افتاده به جونم داره منو ميخوره
. يكي دو ساعت پيش بود كه يه خبر خيييييلي بد بهم رسيد كه من هنوزم مات موندم
. نميدونم چي بگم ؟ چيكار كنم ؟ من قرار بود ظهر آپ كنم . فرزانه خبر داره . واسه زينب هم كامنت گذاشتم. ولي همون لحظه اين خبر رو شنيدم و ......
.ای کاش این اتفاق واسه من میفتاد
. الآن چند وقته با اين اتفاقا داشتم زندگي ميكردم . نميدونم عروسي رو چيكار كنم ؟ اصلا حوصلشو ندارم
.
. به خدا این آپ رو هم مجبوری دارم میکنم . الآن یه ساعته همه افتادن رو سرم که برم نامه ها رو پخش کنم . منم اصلا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم
. من شايد تا يكي دو هفته اينطرفا نيام . اگر هم بيام فقط ميام كامنتاتون رو ميخونم وميرم . اگه جواب ندادم خواهش ميكنم
ناراحت نشيد . همتون رو دوست دارم
. واسه همتون دعا ميكنم . شما رو به خدا واسم دعا كنين
. شايد يه فرجي شد . واسه من و فرزانه . يادتون نره . تا سلامي دوباره . بدرود ![]()
![]()
نوشته شده توسط خدا بیامرز (معشوق تنها) در دوشنبه 28 آبان1386 ساعت 15:28 موضوع | لینک ثابت
سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام
منو ببخشین که این روزا خیلی کم میام بهتون سر میزنم
. آخه خیلی سرم شلوغه . خداییش وقت نمیکنم .
من آدمی نیستم که بخوام کلاس بزارم یا مثلا افه بیام . ولی خداییش خیلی کار سرم ریخته .
دیشب بودم بیرون ساعت تقریبا ۸ شب بود که یهو پیامک اومد که >> سلام تولد مامان
و سالگرد نامزدیه داداش و زن داداش رو بهشون تبریک بگو . تازه فهمیدم که ای دل غافل
. سوتی بزرگی دادم . تولد مامان بود و من یادم رفته بود . سریع راه افتادم به سمت خونه . بد بختی اینکه تو مسیر شیرینی فروشی هم نداشت
. مجبور شدم دوباره برم از شیرینی فروشی سر خیابونمون شیرینی بگیرم . آخه دلم نمیخواست از اونجا بگیرم . چون هم شیرینی هاش نرمال نیست . هماینکه از بس از اینجا گرفتیم تکراری شده . به هر حال رفتم خونه . دیدم کلی جعبه شیرینی تو خونه انداخته
. همه میدونستن الا من . به مامان و داداش تبریک گفتم . زن داداش نبود . حالا بعدا بهش میگم .
ضمنا خانوم خانومای ( یه عاشق ) یه شیرینی باحال پیش من داری . بگو چرا ؟ یادته گفته بودم واسم دعا کن یه چیزی قراره بهم برسه ولی یه مانع داره . رسید . زینب >> تو فکر بد نکن . قضیه چیز دیگه ایه .
یه شعر و دو تا عکس به مناسبت تولد مامان .
واسه ما جشن تولد یه بهونه بود همیشه **** که رو هدیه بنویسیم دلم از تو دور نمیشه

ضمنا برای این آپ به هیچ کس خبر ندادم . آخه الآن که ساعت ۷:۴۰ کارم هنوز تموم نشده . ساعت ۹ کلاس دارم . اگه خودتون اومدین بالای سر . اگه نه که برای فردا اگه خدا بخواد خبرتون میکنم .
نوشته شده توسط خدا بیامرز (معشوق تنها) در یکشنبه 20 آبان1386 ساعت 6:36 موضوع | لینک ثابت
سلام
فعلا با وبلاگ جديد سر كنين . تا يه مطلب خوب هم پيدا كنم .
۳ ساعت تمام رو وبلاگ كار كردم . آخرشم به نظر خودم .....
حالا نظر شما مهم تره .
توجه توجه
هر کی وبلاگ منو تو پیونداش داره لطفا عنوانش رو عوض کنه. تو عنوان جدید هم حتما اسم من باشه . حالا اگه قراره هر چیزی بنویسین فقط (علیرضا) توش باشه . مثل زینب که نوشت علیرضا پسری بامرام
. حالا همه تعریف هم نکردین نکردین
.ممنون میشم اگه این کار رو بکنین . منت میزارین
.
امروز بعد از ظهر هم قراره خبر ...... طليعه رو بشنوم
.
از فضولي دارم ميميرم
. ميخوام ببينم ديشب اونجا چه خبر بود ؟
چي شد ؟ ![]()
فعلا ![]()
![]()
اینم یه عکس قشنگ و یه شعر زیبا از مریم حیدر زاده . من اسمشو گذاشتم گالری آرزوها
. آرزوهای قشنگیه .

کاش
در دهکده ی عشق فراوانی بود *** توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش
اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم *** مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش
به حرمت دلهای مسافر هر شب *** روی شفافترین خاطره مهمانی بود
کاش
دریا کمی از درد خودش کم میکرد *** قرض میداد به ما هر چه پریشانی بود
کاش
به تشنگی پونه که پاسخ دادیم *** رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
چقدر شعر نوشتیم برای باران *** غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش
اسم همه دخترکان اینجا *** نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش
چشمان پر از پرسش مردم کمتر *** غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش
دنیای دل ما شبی از این شبها *** غرق هر چیز که میخواهی و میدانی بود
دل اگر رفت شبی کاش
دعایی بکنیم *** راز این شعر همین مصرع پایانی بود
نوشته شده توسط خدا بیامرز (معشوق تنها) در پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشم
با دلای غم گرفته کمی مهربون باشیم
کاش یه کاری بکنیم که خستگی ها در بشه
مرحمی بشیم که زخم آدما بهتر بشه
کاشکی شاخه ی درخت زندگی رو نشکنیم
گل سرخ و از تو شهر پاک باغچه نکنیم
کاشکی پاک کنیم تموم اشکایی جاریه
رنگ یاسایی کنیم که همیشه بهاریه
کاش با مهربونیمون غصه ها رو کم بکنیم
رشته های عشق و تا همیشه محکم بکنیم
کاش بشینیم پای صحبت اونا که بی کسن
اگه درد و دل کنن به آرزوشون میرسن
کاش تو عصری که همش سنگیه و آهنیه
بگیم از چیزایی که خوبه ولی رفتنیه
کاش هنوز دیر نشده قدر همو خوب بدونیم
نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم
کاشکی این یه جمله هیچ موقع زیادمون نره
آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY