تبليغاتX
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي کاش در دهکده عشق فراوانی بود

زمونه... آی زمونه... آی زمونه... ( 3 )

                                                    قسمت سوم

... باشه اگه مشکلی نداره میخوای با هم بریم تهران تو راه بیشتر با هم آشنا میشیم . علی با تعجب میگه : پس خونوادتون چی ؟ دختره میگه بهشون خبر میدم و خیلی راحت با اونا تماس میگیره و جریان رو به اونا میگه و اونا هم با خوشحالی موافقت میکنن. علی واقعا داشت پس می افتاد . بعد از اینکه دختره لباس و پول و ماشینشو بر میداره " همراه علی به سمت تهران حرکت میکنن . تو مسیر هم با حرفای معمولی و کمی عاشقانه خودشونو سر گرم میکنن . علی تو دلش عاشق دختره شده بود . خدا ببخشه

واز طرفی بهش مشکوک بود.

... خلاصه پس از صحبتهای معمولی قرارها گذاشته میشه و دختره و خونوادش در روز معین واسه مراسم عقد و عروسی که در یکی از باغهای اطراف تهران برگزار میشد به تهران آمدند. بعد از مراسم همه ی فامیلهای عروس و داماد جمع شده بودند که در همین حین داماد عزیز ما چشمش  در میان جمعیت میفته به دوستش (رضا) و با عصبانیت به طرف اون حرکت میکنه ولی در وسط راه پشیمون میشه و و بر میگرده و تصمیم میگیره دوستشو بین همه رسوا کنه . لذا سه پیک مشروب رو بر میداره و میره به سمت میکروفون و اونو از گروه موزیک میگیره و درخواست میکنه همه ساکت شوند . سکوت همه جا رو فرا میگیره و همه منتظرن ببینن تازه داماد چی میخواد بگه .عروسي روووووو

علی پیک اول رو برمیداره و میگه اینو میخورم به سلامتی کسی که مثل داداشم میموند و اونو بیشتر از همه کس دوستش داشتم و میخوره . سپس پیک دوم رو بر میداره و میگه اینو به سلامتی کسی میخورم که وقتی آمد خونمون مادرم اونو تو خونه برد و وقتی ازم خواست تا بزرگترین عشقمو زندگیمو واسش خواستگاری کنم قبول کردم و تنها دختری که در همه عمرم تا امروز دوست داشتم رو به عقد اون در در آوردم .سپس پیک سوم رو برمیداره و میگه اینو میخورم به سلامتی کسی که سرمایه زیادی رو بهد از عروسی در اختیارش گذاشتم که کاسبی کنه و اونم کار کرد و موفق و پولدار شد ولی وقتی من تو تنگدستی بودم هیچ کمکی بهم نکرد و حتی خودشو از من پنهان هم میکرد . علی بعد از خوردن پیک سوم از پشت میکروفون پائین اومد و و روبروی رضا ایستاد سکوت همه جا رو برداشته بود و اشک و خشم در چهره علی موج میزد ولی صورت رضا آرام بود و لبخند هم میزد .

سپس رضا به آرامی به سمت میکروفون میره و تقاضای سه پیک مشروب میکنه پس از گرفتن اونها در حالیکه همه جمعیت در سکوت و اضطراب بودند پیک اول رو بر میداره و میگه : اینو به سلامتی کسی میخورم که همه زندگیم مال اون بود من کسی نبودم . اون من به همه چیز رسوند . اگه کمکهای اون نبود من هیچ وقت به اینجا نمیرسیدم . من چطور میتونستم تحمل کنم که اون بیاد پیش من در حالیکه شکست خورده و خرد شده . من طاقت نداشتماونو در این شرایط ببینم . من علی رو (همون علی دست و دلباز و پولدار و بامعرفت )رو میخواستم ببینم. سپس پیک دوم رو برمیداره و میگه اینو به سلامتی اون کسی میخورم که مادر بزرگم رو فرستادم توی پارک تا در پیش اون بشینه و علی رو به خونش ببره و بهش کمک مالی بده تا اون از این فلاکت در بیاد و بتونه روی پای خودش وایسته . سپس پیک رو برمیداره و میگه اینو به سلامتی کسی میخورم که به قدری از خوبیهاش گفته بودم که همه فامیلم با اینکه اونو از نزدیک ندیده بودند دوستش داشتند . لذا  وقتی از خواهرم خواستم که حاضره همسرش بشه قبول کرد و و رفت و با او ازدواج کرد و میدونم که خوشبخت خواهد بود چون علی همیشه بهترین دوست من بوده و هست و الان هم پیوند فامیلی ما بیش از پیش محکمتر شده . سپس از پشت میکروفون پایین میاد و در حالیکه هر دو به شدت گریه میکردند همدیگه رو در آغوش میگیرن و فریاد شادی و کف زدن جمعیت به آسمون میرسه .آخر تعجب

نميدونم اسم اين كار علي و رضا رو چي ميشه گذاشت . ولي از بعضي آدما و كاراشون نميشه به سادگي گذشت .

شمايي كه ميگفتي دور از ذهنه . مطمئن باش هنوز آدمايي هستن كه معرفت و مرامشون تا اين حد باشه . نميدونم چرا كسي باور نميكنه يا نميخواد باور كنه . ولي هستن ...

كاشكي اين جمله هيچ موقع زيادمون نره *** آدمي چه بد باشه چه خوب باشه مسافره


 

نوشته شده توسط معشوق تنها در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 7:23 موضوع | لینک ثابت


زمونه... آی زمونه... آی زمونه... ( 2 )

                                                       قسمت دوم

  ... مستخدم خانه در را باز مي كند و وي پس از معرفي خودش از مستخدم مي خواهد كه به دوستش ورود او را اطلاع دهد مستخدم رفته و پس از چند لحظه برمي گردد و مي گويد كه ارباب شما را به جا نياوردند و در را مي بندد. انگار كه دنيا بر سر علي خراب شده باشد با ناراحتي از آنجا مي رود و چون پول زيادي همراه نداشت شب را در پارك مي خوابد فردا صبح دوباره به در خانه دوستش مي رود و باز هم همان جواب را مي شنود با ناراحتي به پارك برميگرددو در آنجا به حال خودش و اين دنيا و رفاقتهاي آن لعنت مي فرستاد .

لعنت به اين رفاقت

 در همين حين پيرزني در حاليكه كيسه هاي باري رو حمل ميكرد از كنار او رد ميشه چند قدم جلوتر كيسه پاره ميشود و تمام ميوه ها بر زمين ميريزد علي براي كمك بلند ميشه و در جمع كردن ميوه ها به پيرزن كمك ميكند و بار پيرزن را تا خانه وي براش مي بره پيرزن علي را به داخل خانه دعوت ميكند و براي وي چاي مي آوردخلاصه پيرزن علت ناراحتي علي را ميپرسد و علي هم داستانش را براي پيرزن تعريف ميكند پيرزن پس از اندكي تفكر از كمدي كه داشت مبلغ زيادي پول نزديك يك ميليون تومان درآورده و به علي ميگويد كه اين پول را از طرف من بگير چون من كسي را ندارم كه به اين پول نياز داشته باشه تو با اين پول كارهاي خودت را اصلاح كن و هر وقت داشتي اونو به من برگردان با اصرار پيرزن علي پول را قبول كرده و با خوشحالي از خانه پيرزن بيرون مياد و پول را به حسابش حواله ميكند وسپس تصميم ميگيرد كه به سرعت به تهران بر گردد و از صفر شروع كندولي با اين وجود در آخرين لحظه پشيمان ميشود و تصميم ميگيرد كه يك شب ديگر را نيز در آنجا بماند شب را در همان پارك ميخوابد و فردا صبح به خانه دوستش ميرود و باز هم همان جواب را ميشنود و تلاشهايش براي ديدن دوستش بي نتيجه ميماند علي با ناراحتي به پارك برگشته و تصميم مي گيرد كه رضا را بطور كلي فراموش كند و به تهران برگردد .

تنهايي در غربت

در همين افكار بود كه يك دختر توجهش را به خود جلب كرد زيبايي فوق العاده دختر براي دقايقي علي را گيج و مبهوت ميكند. نگاه علي و دختره دقايقي در هم گره مي خوره . در همين حين متوجه مي شه كه دختره به طرفش مي ياد و تعجبش زماني بيشتر ميشه كه دختره درست روبروش واستاده و بهش سلام ميده.علي خيلي زود جواب سلام اونو ميده و كنار ميكشه كه دختره راحتتر روي نيمكت بشينه خلاصه بعد از يه كم تعارفات معمول دختره خودشو معرفي ميكنه و ميگه اسمش مينا است و از خانوادههاي مايه دار شهرند و خانوادش بهش جهت ازدواج فشار ميارن ولي انتخاب همسر آيندشو به اختيار خودش گذاشتند و اونم 2-3 روزه كه اينجا مياد و اونو ديده وخلاصه عاشق علي شده است.

علي بيچاره بعد از آنكه از شوك بيرون مي ياد داستان خودشو براي دختره ميگه و اضافه مي كنه كه آه در بساط نداره و الان هم عازم تهران است.دختره كمي فكر ميكنه و ميگه.........

تفكر دخترانه

ادامه داستان در برنامه بععععععد ....

دختره هم کمی فکر میکنه و میگه : ادامه داستان در برنامه بعد .

تا اینجا همتون میگید: دیدی همونطوری که حدس میزدم شد . ولی ... خودتون بخونید بقیشو بهتره . منتظر قسمت آخر سریال باشید . فعلا  ((واسم دعا کنید " نیاز دارم .))

 


 

نوشته شده توسط معشوق تنها در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 ساعت 7:28 موضوع | لینک ثابت


زمونه... آی زمونه... آی زمونه...

                       سلام به دوستان عزیز و بینندگان وبلاگ .  

دستتون درد نکنه از بابت اینکه اومدین و منت گذاشتین و پیشنهاد هاتون رو دادید . بنا به رای گیری اکثرت به گزینه (ب) رای دادید . منم طبق خواسته شما و طبق پیشنهاد یکی از عزیزان داستان رو تو سه قسمت آپ میکنم . امید وارم خوشتون بیاد . با تشکر

                                                 قسمت اول ....

سالهاپيش دو نفر بودن كه در يك واحد مشغول خدمت سربازي بودند يكي از آنها يك جوان پولدار(علي) و ديگري يك جوان از قشر عادي(رضا) جامعه بود.كم كم بين اين دو نفر دوستي عميق شكل مي گيره بطوريكه اين دو نفر را همه به عنوان دو برادر مي شناختند. تا اينكه خدمت علي تمام مي شه و پس از كلي گريه و زاري از دوستش جدا مي شه و بر مي گرده به شهر شون (تهران) سه ماه بعد نيز خدمت رضا هم تمام شده و اون نيز به شهرستان خودشون بر مي گرده ولي پس از رسيدن به شهرشون و چند روز اقامت در آنجا دلش براي آن دوست ديگرش تنگ شده اسباب سفر را جمع مي كنه و به تهران مياد تا دوستشو ببينه .

دو فرشته

بالاخره پس از كمي جستجو و طبق آدرسي كه داشت خانه علي را پيدا ميكنه و زنگ خونه را مي زنه مادر علي در را باز ميكنه و اون خودشو به مادر علي معرفي مي كند مادر ميگه كه پسرش بيرون است و تا ساعتي ديگر برميگرده خلاصه با اصرار اونو داخل خونه ميبره و پذيرايي شاياني ازش ميكنه تا اينكه پسرش مياد بعد از اينكه علي مياد و دوستشو ميبينه با خوشحالي همديگرو بغل ميكنندو خلاصه چند روزي را اونجا در خانه دوستش ميماند .

يك روز كه علي داشت آلبوم شخصي خودشو به رضا نشون مي داد عكس يك دختر توجه رضا را جلب مي كنه به دوستش ميگه كه اين عكس كيه و علي هم ميگه كه از آشنايان دور ماست و خلاصه رضا تو فكر فرو ميره علي كه خوب رضا را مي شناخته علت ناراحتي رضا مي پرسه خلاصه بعد از كلي كلنجار رضا اقرار ميكنه كه عاشق دختره شده علي پس از كمي فكر ميگه اگه دوست داشته باشي من با خانوادش صحبت ميكنم ببينم چي ميشه بدين ترتيب علي با خانواده دختره صحبت مي كنه و موافقت اونا رو براي ازدواج ميگره جشني را در اونجا برگزار ميكنند و اونها رو بعقد هم در ميارن .

 پس از عقد علي ۲ ميليون تومان پول كه در آن سالها ارزش زيادي داشت به رضا ميده رضا ابتدا پول را قبول نميكنه ولي با اصرار علي كه اين پول به عنوان قرض است پول را گرفته و همراه همسرش به شهرستان خودشون بر ميگردد وآن پول را به عنوان سرمايه به كار مي اندازد و در مدت كوتاهي وضع مالي اش خوب مي شود از ان طرف علي هم وارد كارهاي تجاري شده و معاملات سنگيني را مي كرده تا اينكه در يكي از اين معاملاتش شكست خورده و ورشكست مي شود .
پس از اين ماجرا علي كه در تهران عرصه را بر خودش تنگ مي ديد و طلبكارها هر روز به در خانه اون ميامدندتصميم ميكيرد از تهران فرار كرده و پيش دوستش در شهرستان برود و از او تقاضاي كمك كند و خلاصه پس از رسيدن به آنجا متوجه مي شود كه دوستش از افراد معروف شهر شده و داراي زندگي يسيار خوب و مرفه اي است با خوشحالي به در خانه دوستش مي رود و در را ميزند ........ 

ادامه داستان در برنامه بععععععععد ... 

 


 

نوشته شده توسط معشوق تنها در شنبه 22 اردیبهشت1386 ساعت 9:4 موضوع | لینک ثابت


خیلی نوکرتم خداااااااا

                            سلام به عزیزان و دوستای گلم .

             اول این داستان رو بخونید . بعدش یه چیزی هست که باید بهتون بگم .

خانواده ای پسرشان را برای تعلیمات مذهبی به صومعه ای سپردند وقتی پسر ۲۴ ساله شد روزی پدرش از او پرسید:ایا میتوانی پس از این همه تحصیل بگویی چگونه میتوان درک کرد خدا درهمه چیز وجود دارد؟ پسر شروع کرد به نقل از متون مقدس اما پدرش گفت این هایی که میگویی خیلی پیچیده است راه ساده تری نمیدانی؟پسر گفت:نمیدانم پدر من مرد با فرهنگی هستم وبرای توضیح هرچيزی باید از فرهنگ و اموخته هایم استفاده كنم !

پدر ناله کرد :من تورا به صومعه فرستادم و فقط پولم را هدر دادم!بعد دست پسرش را گرفت و اورابه اشپزخانه بردظرفی را پر اب کرد و در ان مقداری نمک ریخت.بعد همراه پسرش به شهر رفتند .بعداز برگشت پدر به پسرش گفت ظرف نمک رابیاور وبه او گفت:نمک ها را میبینی؟پسر گفت :نه نامرئی شدند!

پدر گفت :کمی از اب بچش!پسر گفت:شور است!پدر گفت:سالهادرس خواندی ونمی توانی خیلی ساده توضیح بدهی خدا در همه چیز وجود دارد.من ظرف ابی برداشتم اسم خدا را گذاشتم نمک وبه راحتی این را توضیح دادم که خدا چگونه در همه چیز وجود دارد طوری که یک بی سواد هم میفهمد.پسرم لطفا دانشی که تورا از مردم دور میکند کنار بگذار و دنبال دانش برو که تورا به مردم نزدیک کند.

 

داستان چطور بود ؟  اميد وارم خوشتون اومده باشه .

و اما اون چيزي كه ميخواستم بگم . اينطوري كه من فهميدم مثل اينكه اين داستانها ( از اين مدلاش ) واستون جالبه . يه داستان ديگه هست كه ميخواستم تو اين آپم بزارم ولي فعلا اينو گذاشتم تا ازتون سوال كنم ببينم نظر شما چيه ؟

اون داستاني كه ميگم واقعا قشنگه .يعني من كه اول خوندمش تا چند دقيقه مات موندم . فقط يه مشكلي هست كه خيلي طولانيه . ميخواستم ازتون بپرسم كه تو آپ بعديم واستون بنويسم يا ..... ؟‌ جوابشوحتما بزاريد تا من تكليفمو بدونم

الف) همشو تو آپ بعدي بنويس        ب )‌ چون داستان خيلي زياده چند قسمت كن تو چند تا آپ بنويس

ج) اصلا نميخواد اين داستانو بنويسي   د ) تا شقايق هست زندگي بايد كرد .

واسه گزينه دال چيزي نداشتم . فقط خواستم يه چيزي گفته باشم  ولي به نظر خودم (ب) خوبه .    هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستم .

 

منتظر جوابتون هستم


 

نوشته شده توسط معشوق تنها در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 ساعت 4:57 موضوع | لینک ثابت


سر نوشت

                                                  واقعا دلم تنگه

سلام . یعنی واقعا حقیقت داره ؟ آدمو دیوانه میکنه . این دیگه چه زندگیه ؟ خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه .  " بخونيد داستانو "

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد؛ مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا (از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند) تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت.

تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

 گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند؛ دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: " من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!"

داوينچي با تعجب پرسيد: "كي؟"

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!! 

 


 

نوشته شده توسط معشوق تنها در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 ساعت 6:35 موضوع | لینک ثابت


کد آهنگ در موزیک رضا

کد آهنگ در موزیک رضا

click here for Add


به وبلاگ خودت خوش اومدي